بنظرم بجز اسم علی آریا و مانی هم بد نیست
آخ
از پریروز که تعطیل شدیم یه بند داریم کار میکنیم
مگه تموم میشه!!!!!!!!!!
اجدادم اومده جلوی چشام
تنهای تنها اسباب کشی خیییییییییییلی سخته
صبح به مامانم زنگیدم داره میاد
هنوز پارچه ننوشتیم
دلم تنگیده
نمیدونم کی برم خونشونو مرتب کنم؟
هنوز خونه خودمم مونده
امروز داشتم زندگینامه آلپاچینو رو می خوندم .
آخه 71 ساله شده
خیلی جالب بود که اونم 25 آپریل بدنیا اومده
دقیقا 50 سال از من بزرگتره
راستش هنوزم باورم نمیشه که21 ساله شدم!!!!!
بگذریم
امروز اسماعیل بود و من مجبور نبودم با استرس بیدار شم
برعکس با کلی لوس بازی بیدار شدم
خیلی الان حس خوبی دارم
دیروز رفتیم سر مامازند
کلی از مغازه ها دیدن کردیم
یه دسبند هم دیدم خیلی خوشم اومده بود
چشم گرفته
حیف که الان موجودی نداریم
بعدش رفتیم توی یک کافه معجون خوردیم
من که دوست ندارمو نمیدونستم دارن معجون میارن
البته مزه اش خیلی بهتر از معجونای دیگه بود
ولی در کل هنوز نصفشو نخورده بودم که اوور دوز کردم
خلاصه که کلی دلم وا شد
دیشب هم ساعت ١٢ خوابیدیم
الان من خوابم ها ا ا اا ا ا ا
بله ه ه ه
دیروز پدر خروس پخته( !!!!! ) جفت پای مبارکشان را کردند داخل یک کفش که ای خروس پخته همین الان (ساعت 6-7 صبح)باید بری اداره گاز و آب و... و بعدش بیای
منم خواب بودم که ساعت 7.30 خروس پخته اومد بیدارم کرد که پا شو بریم
خلاصه به رییسمون پیامک دادم که دیر میرسم اونم شاکی شد
ای ی یی ی ی ی خدااااااااااااااااااااااااااااااا
پیش خودم فکر میکنم می خواد لج ما رو در بیاره
بعد از اینکه کل اثاثهامون توسط بارون خیس و پس از آن بوسیله طوفان گلی شد
دیگه امروز رفتیم به زور اثاثا رو توی یه اتاق جا دادیم
اون مستاجره هم بد بخت همه وسایلش پلمپ شده منتظره که نقل مکان کنه اما اون یکی خونه هه خالی نمیشه
الان من اعصابم داغون
فکر کنم از وسایلم نتونم استفاده کنم
همش تو آب خیس شده
بعد از یه مدت طولانی دارم این مطلب رو میذارم
راستش بفهمی نفهمی دارم میترسم
آخه هوا یهو بدجوری خراب شد
یهو ها!!!!!!!!
انقدر صدای باد وحشتناکی میاد
از یه طرف میترسم و از یه طرف حیجان زده شدم
نمیدونم چرا حس میکنم برای بد شدن هوا هم یه دست هایی پشت پرده است
صدای باد که از بین ساختمونای کوتاه قد روبرویی و از بین درختا میاد یه حس نا امنی بهم میده
بارون هم شده ..خیلی شدید
طوری که اگه تا فردا بیاد همه جا رو سیل میبره
خدا کنه اون نگرانی که از صبح داشتم درست نباشه
خدا رحم کنه
میرم بغل اسماعیل تا از ترسم کم شه
چه جای خوبی




